|
آشپزخانه مجازیه مهندس پرهام |
نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه می گیرم... یک صحرا گذشته است...
سلام خوبین؟! امروز اومدم با شکلاتای گردالیی که سارا خانوم خواستند براشون دستور درست کردنشو بذارم. خیلی ساده و خوشمزه است!
ادامه مطلب [ یکشنبه 1390/11/02 ] [ 4:30 PM ] [ پرهام ]
[ ]
تازگی ها به این نتیجه کلی رسیدم
شاید من خوشبخترین پسر دنیا نباشم ولی قطعا بدبخت ترین نیستم
برچسبها: غذاهای فانتزی ادامه مطلب [ یکشنبه 1390/10/25 ] [ 2:59 PM ] [ پرهام ]
[ ]
کلاغ ؛ پَــــــر گنجشک ؛ پَــــــر من ؛ نَپــــــــــر تو ؛ ...! قورباغه ؛ پَــــــــــر هَ هَـ هَ هَــــ چقدر خندیدیم یادش بخیر ... راستی الآن کجایی؟! تو که پر نداشتی ؟!
مرسی که تو نظرسنجی شرکت کردین! فکر کنم بیشترش ماله فرنوش خانومه شکمو باشه این کیکای خوشمزه که خودم عاشقشونم تقدیم به: سعیده خانوم و فرنوش خانوم و سارا خانوم سه خواننده ی وبم! من قبلا ( تو تابستون ) یه دوست داشتم، الهه خانوم، که غذاهایی رو که میذاشتم تو وبم درست میکرد! اینقده خوشی میشدم!! حالا خوشحال میشم نظرتون رو راحبه آشپزیم بگید. تو نظرسنجی هم شرکت کنید چون من بر طبق نظرسنجی آشپزی میکنم!! برچسبها: شیرینی و کیک ادامه مطلب [ شنبه 1390/10/17 ] [ 3:53 PM ] [ پرهام ]
[ ]
نیستش
تو این سرما دلم حوس بستنی کرد! خوردن بستنی یخـــ تو حیاط سرد...! خوشمزه بود.
پس کجاست؟ خودم میرم و دنبال خودش میگردم! نه شاید هم نرم! شاید باید اینجا بشینم تا خودش پیدا بشه شاید شاید شاید....... چقدر تکراری شدن این شاید ها و چقد دل من از این شایدها دلگیره شاید شاید شاید....... اونقدر تکراری هستن که من رو یاد اتاق پرو میندازن با آینه هاش و یک من، که نه...! هزارتا من، توی یه اتاق یک در یک!!!!!!!!! دلتنگ که باشی و یه عالمه شاید تکراری دوروبرت باشن،
برچسبها: شکلات و بستنی ادامه مطلب [ چهارشنبه 1390/10/14 ] [ 7:22 PM ] [ پرهام ]
[ ]
واسه ی فرار از افکار خطرناک دوباره روی اوردم به آشپزی! امیدوارم حمایتم کنید...! نیازمندم! دستور غذا تو ادامه مطلب...! جای الهه... آتی خالیه! کجایید بچه ها؟!
با تو خواهم بود .
دیگران چون بروند از نظر , از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی "سعدی"
همانند پلی بودم برای عبورت ، به فکر تخریب من نباش رسیدی دست تکان بده ، من خود فرو میریزم ....
با علیرضا قهرم...! اونم داره میره! منم و من...! برچسبها: حاضری ادامه مطلب [ دوشنبه 1390/10/12 ] [ 9:22 PM ] [ پرهام ]
[ ]
رفتـــ
بهش گفته بودم اگه میخوای بری... واسه همیشه برو! در کمال ناباوری لبخندی زد و با آرامش گفت: باشه...! خداحافظ! حالمون این روزا خوش نیست! هنوزم بالشم خیسه... ولی نمیخوام بهش فکر کنم! [ یکشنبه 1390/09/20 ] [ 8:57 PM ] [ پرهام ]
[ ]
میخواد بره خارج!
طی همین چند روز تصمیم گرفته و دنباله کاراشه! میگم چرا؟!! میگه تو که نمیای جلو! حداقل من برم خارج ادامه تحصیل بدم! میگم تو هم که همش میگی نمیای جلو! بابا مگه چند سالمونه؟!!! میگه بسه...! حوصله امو سر بردی...! [ شنبه 1390/09/12 ] [ 8:51 PM ] [ پرهام ]
[ ]
فروردین+ فروردین = پیوندی آتشین
اردیبهشت+فروردین = پر شور و هیجان [ چهارشنبه 1390/09/09 ] [ 7:41 PM ] [ پرهام ]
[ ]
سلام! اصلا اعصاب درست و حسابی ندارم!! همشم تقصیره این آذر خانومه! زنگ زدم بهش میگم میای بریم بیرون؟! میگه نه! میگم چرا خب؟!!! میگه خواستگار دارنمه! میگم ای بابا...! گیر آوردی تو آیا مرا؟! میگه نچ بابا! چرا قاط وزیتی؟! گویم چرا نزیتم؟!! تو که اول و آخرش ماله خودمی! چرا این بدبختا رو میکشونی خونه اتون؟!! گویه من نمیکشم که...! پدر گرامی میکشه! گویم پدر گرامی ... کرد! گویه خفه بی ادب! گویم معذرت ولی پدر گرامی دانه منو تو همدیگه رو خواهیم! گویه گور مرگت وچوک ویا خونمون واسه خواستگاری تا اینقدر حرص نخوری! گویم گوسپند ( چه عاشقانه گویه چی با چی؟!! هرکی ندونه فکر میکنه زیر خط فقر میزیستی و اصلا پول از پارو بالا نمیره! گویم اونو نگویم که! گویه پ چی؟!! گویم بابا زوده! گویه پس گویه اضافی نخور! ( چقدر ما همدیگه رو دوست داریم! :دی! ) سپس خداحافظی نموده و بنده زنگ زدم به دوستانی که تو رستوران منتظرمون بودند و میخواستیم براش تفلد بگیریم و گفتم: کنـــــــــــــــــــــــــــــــسل کنید! گفتند: بــــــــــــــــــــــــــــازم؟! گفتم: خوشــــــــــــــــــــــــــــگلی دردسر داره! [ دوشنبه 1390/09/07 ] [ 8:56 PM ] [ پرهام ]
[ ]
دوری فقط تعبیری ست که فاصله ها از ما دارند..!!! اما...
[ شنبه 1390/08/28 ] [ 7:18 PM ] [ پرهام ]
[ ]
من از برترینه مردمم! زیرا: مسلمانم... شیعه ام! پس... خوشحالم! عید همه ی شیعیان (واقعی) مبارک! [ سه شنبه 1390/08/24 ] [ 11:22 AM ] [ پرهام ]
[ ]
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه. گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه. گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم گفت: دارم میمیرم. گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم . گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد. گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده. با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟ فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش . گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟ گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم؟ خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم. اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت . خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد. با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتني ام و اونا انگار نه ! سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم. بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم . ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم. گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم . مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم ! الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد . حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و قبول ميکنه؟ گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه . آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟ گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!! يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟ گفت: بيمار نيستم! هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟ گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت... [ پنجشنبه 1390/08/19 ] [ 10:9 AM ] [ پرهام ]
[ ]
گاهی خدا درهارو میبنده و پنجره ها رو قفل میکنه زیباست اگه فکر کنی بیرون طوفانه و خدا میخواد از تو مراقبت کنه [ پنجشنبه 1390/08/12 ] [ 11:22 AM ] [ پرهام ]
[ ]
*کمپوت باز کرديم بخوريم ، به مامانم ميگم : امان فکرکنم مزش عوض شده .. ميگه : آره ميگم : بريزمش دور ؟ ميگه : نه بزار تو يخچال بابات مياد ميخوره !!!! به سلامتي همه باباها.... [ پنجشنبه 1390/08/05 ] [ 11:31 AM ] [ پرهام ]
[ ]
سلام دوستیام. این شکلاتایی که مشاهده میکنید دستپخت خودمه که خیلی هم خوشمزه شده. اگه میخواین بگید دستورشو بدم. اگه عاشق شکلات هستید( مثل خودم) و میخواید بدونید چه شخصیتی دارین برید ادامه مطلب...! یکمم مرخمت به خرج بدین و نظر بدین! از بی دوستی مردم من! کمکــــــــــــــــــــــ ادامه مطلب [ پنجشنبه 1390/08/05 ] [ 10:8 AM ] [ پرهام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] |